|
"وقتی
که کار به جای باریک می کشید سربازان را خبر می کردند. در همه ی شهر ها اسلحه خانه
ساخته بودند. در همه ی معدن های ذغال، یک کارگر اگر روزی سه تن ذغال بار می زد یک
دلار و شصت سنت مزد می گرفت. کارگران توی خانه های اجاره ای شرکت زندگی می کردندرو
غذا شان را از دکان های شرکت می خریدند. در کشت زار های تنباکو سیاه پوست ها روزی
سیزده ساعت برگ تنباکو می چیدند و ساعتی شش سنت مزد می گرفتند. – چه مرد، چه زن،
چه بچه. بچه ها مورد تبعیض قرار نمی گرفتند. هرجا کار می کردند قدرشان را می
دانستند. بچه ها مثل بزرگ ها شکوه و شکایت نمی کردند....بچه ها چابک تر از بزرگ تر
ها بودند، اما در ساعت های آخر روز بازده کارشان کمی پایین می افتاد. در کارخانه
های کنسرو سازی و آسیاب ها این همان ساعت هایی بود که بچه ها غالبا انگشت ها شان
قطع می شد یا سرشان له می شد یا پا شان می شکست. باید به آنها تذکر می دادند که
حواس شان را جمع کنند. بچه ها در معدن ذغال را ریز و درشت می کردند و گاهی در چاه
های ذعال خفه می شدند؛ به آنها یک هشدار می دادند که شش دانگ حواس شان جمع کارشان
باشد. سالی یک صد نفر سیاه پوست لینچ می شدند. یک صد نفر کارگر معدن زنده زنده می
سوختند. یک صد بچه شل و پل می شدند." بخشی از رمان رگ تایم. ای.ال.دکتروف - که چی؟
چه می خواهی بگویی؟ بابا این رمان مال دهه ی 1960 است. مال نیم قرن پیش. - می
خواهم بگویم خوش به حال آن وری ها که احساسات انسان دوستانه شان، در هر سایز و
فرمت و شکل و ترکیب و مربوط به هر گروه و جنس و دسته و .... خلاصه که همه ی آن
احساسات ها –که جمع الجمع شیرین و معقولی می نماید- وقت خودشان بروز کردند. وقتی که دیگر
آن گروه نقش خودش را ایفا کرده بود. حوصله ی بی ربط نوشت هم ندارم. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
- امروز صبح –
يا اقلا به گمانم صبح- توي بوفه ي زيرپله اي دانشكده بوديم و يكي شيرموز مهمان
كرده بود و اين ها. شير موز را توي دستم گرفته بودم و يك دستي مي چرخاندم ش كه به
ني اش برسم و يكي –بماند كي- برگه اي برايم آورد از سوي جايي –بماند كجا-. يك
جورهايي نظر سنجي بود و بماند و كه پيرامون چه و چه و چه. خلاصه داد دستم كه مي
خواهند تكثير كنند, نگاه كنم غلط املايي نگارشي نداشته باشد. همان طوري شيرموز را –به ني نرسيده- توي دستم
متوقف كردم. برگه را بادست ديگرم گرفتم و شروع كردم. بالاي برگه نوشته بودند: "از آنجا كه مي خواستيم صورت تمام سوالات اطلاعات كافي
را داده باشد و سوالات ابهامي نداشته باشند, از بي طرفي
مطلب كاسته شده است و اندكي جانب دارانه به نظر مي آيد" اين كه مابقي چه بود و اين هاش بماند. اصولا اين ها بماند
كه يك هويي خداي نكرده من ذهنت را همسو يا ناسو نكرده باشم. اگر هم ذهنت سو يافته
است ديگر به من ربطي ندارد. كلا خواندم و برگه را دادم و گفتم كه اشكال املايي
نگارشي ندارد و داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه آيا از عمد تاكيد كرده ام "املايي
نگارشي" كه مثلا بفهمانم اشكال محتوايي دارد و يا نه و يا اين كه اصلا تاكيد
نكرده ام و يا اين كه گفته ام آنچه فكر كرده ام و يا اين كه نگفته ام و ... - خلاصه. - هيچي. خلاصه ني
را يافتم و شيرموزم را خوردم و احيانا با خودم چند تايي جمله ساختم و بالا پايين
شان كردم كه مثلا توي وبلاگم بنويسم شان و يارو رفت كپي بگيرد و شير موزم تمام شد
و من هورت هورت كشيدمو ... - اصل داستان؟ - مي خواستم بگويم كه .... اصلا اصل نداشت كه. - پس مرض داشتي اين ها را گفتي؟ - اوهوم. بي ربط نوشت: دلم براي حسن تنگ شده است. حسن اسلامي. شوهر
دختر عمه ام. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
قافیه ام بند، بند.
وزن چو حصری کنار. گفت به زندان دهند... ....دهیم. رشته ی معنا، فنا. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... |
|
RSS
|